تبليغاتX
به نام یگانه هستی بخش عالم

به نام یگانه هستی بخش عالم

سلام به همه  خوبین؟ 

الان که دارم اینو مینویسم خیلی خسته هستم

چند ساعتی نمیشه که از جنگل اومدم جای شما خالی خیلی حال داد

راستش امروز رفتیم جنگل از همه جا خوردیم دیگه

می خوام یه کمیرو براتون بگم :

صبح ساعت ۸:۲۰ خواب بودم دیدم صدام می زنن دوستم اومد گفت بریم جنگل. منم مست خواب(دیشبش دیر خوابیده بودم)  بیدار شدم .

چای خوردم موتورو روشن کردم رفتیم طرف بچه های دیگه. پسر خالم به یکی از دوستای دیگه. خلاصه تا بچه ها با وسایل ها رو ردیف کنیم سا عت شد ۱۲( تفریح ما سالمه چیز خطرناک نداشتیم) تازه راه افتادیم.

از یه راهی رفتیم طرف بالا در حدود ۵ کیلومتر ریسدیم به یه جا که گل بود موتور رد نمی شد اقا چشمتون روز بد نبینه این راهو برگشتیم از یه راه دیگه رفتیم.

از اون راه هم رفتیم در حدود ۸ ک.م. خدایا به امید تو  موتور دوستم پنچر شد( از شانس ما آچار همرامون بود) چرخ موتور باز کردیم آوردیم آپاراتی حالا ساعت ۱۳:۱۵ دقیقه. ژنچری گرفتیم دوباره برگشتیم.

خلاصه با هزار مکافات رفتیم یه ۷ ک.م. بالاتر که با هم می شد ۱۵ ک.م.

اینجا یه بچه محل دیدیم یه موتور هوندا ۲۵۰ با خانومش بود اومدیم پیشش گفتیم اقا کمک کنیم .از شانس ما موتور مارو گرفت دوباره خانومشو رسوند پیش خونوادش بعد ما چی چرخ موتورشو باز کردیم(اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم).ای خدا شکرت

اومدیم خلاصه نشستیم یه جا.جای شما خالی آتیش برا کردیم.بعد یه کم هله حوله داشتیم کباب رو آتیش میذاشتیم که بارون شروع کرد.ما هم ماشالا خوش شانس اینجا هم موندیم تو بارون کباب زدیم. هر طور که بود بارون بند اومد ما هم از فرصت استفاده و حرکت یه سمت خونه.

وسط راه پسر خالم یه خورده گل میگیره از راه ژرتاپ می کنه طرف یکی از دوستا.اون هم می خواست کم نیاره گل گرفت زد به پسر خاله من.این بزن اون بزن ۴ نفری اوفتادیم رو هم یه خیلی گل بازی کردیم تمام ملت از تو راه مارو دیدن.ولی کلی حال کردیم بهترین جاش که خوش گذشت همین جاش بود ولی جای تمیز رو لباسمون نبود.دیگه بالاخره با هزار مکافات امدیم خونه.

جای همیگی خالیییییییییییییییییییی

یه عکس هم از جنگل محل میذارم ببینین حالشو ببرین

 

 

نوشته شده توسط علی در جمعه 21 تیر1387 ساعت 22:23 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 15:17 | لینک ثابت |

ای ابر بهارین!

ای ابر بارانی

درختان این باغ همه تشنه اند.

ما درختهای این باغ پژمرده ی پامال زمستانها

همگی تشنه ایم.

تشنه ی بارانیم.

به جوی های خشکی که از پای ما می گذرند منگر.

این جوهای بزرگ، آب ندارند.

آب دارند اما به ریشه ی ما نمی رسد.

به ریشه ی ما می رسند

اما آب هایی شور و تلخ و آلوده اند!

 

ما همه ی درختهای این باغ

در کنار این جوی های پرآب

همچنان تشنه ایم،

تشنه ی بارانیم،

گرد و غبار سال ها را

از شاخ و برگ های پیر و پژمرده و خشک آلود ما بشوی!

ما را بنواز

ما نیز همچنان درخت پنهانی درون باغ

می توانیم بشکفیم

از نو بشکفیم!

 

برگهای پیر سال های پیش را بریزیم و ناگهان

در زیر نوازش های تو به شکوفه بنشینیم.

ما نیز چشم به راه شکفتن های تازه ایم.

شور و شوق صد جوانه با من است، با ما است.

ای پاره ابر مهربان

دامنت را بگستران

بر سراسر این باغ خیمه زن!

درختان باغ را همه در آغوش باران های نوازشگرت گیر!

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 14:38 | لینک ثابت |

     

می خواستم بنویسم . . .

می خواستم بنویسم از ۱۵ سالگی ام. وقتی که مشتاقانه صدایت زدم و تو با همان نازی که می گفتی ناز زنانه است من را دچار شکی کردی که هرگز فراموش نکرده ام. که ۱۶ سالگی ام شده بودم یک مرد روانی شکاک. راستی! می خواستم از تو بپرسم که چرا سال اول این قدر شکاک نبودم؟ نمی دانم. شاید تمام دروغ هایی را که گفتی باید فراموش می کردم و من . . . متاسفانه نتوانستم. نتوانستم تا رنگ رژ لب قرمز ضایعی که در آن روز بارانی هنوز روی لبت بود با تمام تلاشی که برای پاک کردنش کرده بودی را فراموش کنم. فراموش کنم که شش ماه تمام مانند خرگوشی ملوس دروغ گفتی و دروغ گفتی که با هیچ کس نیستی و من بالیدم و بالیدم به تو تا آن روز کذایی که خودم دیدمت. نتوانستم فراموش کنم. مرا ببخش.

اما . . .

می خواستم بنویسم برای اینکه یادت بیندازم که قبل از ازدواجمان چند ساعت را جلوی آینه می گذراندی؟ راستی یکبار که تایمر انداختم چیزی غریب به ۱ ساعت شد. ۱ ساعت پشت آینه ایستادی و آرایش کردی تا زیبا شوی. تا کالایی شوی که آن مرد با همان پرادویش و با همان صورت زیبایش تو را از دست من برباید تا دیگر مجبور نباشی تنها برای اینکه جلوی مریم خانوم آبرویت نرود و بهت نگویند ترشیده ای با من ازدواج کنی. می خواستم بنویسم که یک ساعت آرایش می کردی و ۵ دقیقه وقت نمی گذاشتی برای تلفنی حرف زدن با من. نمی دانم چطور مادر خشکه مذهبی ات راضی بود که ساعتها بنشینی و آرایش کنی اما دقیقه ای با من حرف نزنی؟ راستی مادرت نمی خواست یا تو؟ و اگر او نمی خواست چرا آرایش را خواست؟ چرا وارد شدنت به گلد کوئست که ۱ میلیون تومان خرج روی دست مادرت گذاشت را اجازه داد با جمعی از پسران و دختران غریبه و حرف زدنت با من را نگذاشت. راستی تو نخواستی یا مادرت ؟

می خواستم . . .

می خواستم بنویسم از آن روزی که تمام دغدغه ات حرفهای آن مردک پرادو دار بود که با ماشینش پیکان من را پس زد و باعث دوریمان شد. از اینکه می گفتی دوستم داری اما تا خواستگاری می آمد می گفتی پدرم اصرار بر ازدواجم دارد. چه کار کنم؟ و من با اشکهای بی صدایم گفتم هر چه خودت خواستی عزیز. بروی یا نروی دوستت دارم و آخرش هم با کلی ناز و منّت نرفتی تا از آن پس حواسم خوب جمع باشد که تو خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را می کنم رفتنی هستی.

می خواستم بنویسم . . .  

می خواستم بنویسم از اینکه جایت در سربازی خالی بود. زمانی که در آنجا له له می زدم و تو در خانه با من تلفنی حرف می زدی و ۲ سالی که به همین منوال گذشت و برگشتن من و دیدن تو با کس دیگر... و منی که گمان برده بودم تمام این دو سال را انتظار کشیدی که من را ببینی. چرا که تو لطیف بودی. تو جنس مهربان و نیمه ی تکامل من بودی. چرا که دو سال من همه اش به انتظار گذشت. اما می دانم که طاقت نیاورده بودی و دوری من آنقدر عذابت داده بود که برای رفع عذاب دستی بالا زدی و خوب! ... من که پیشنهاد سر کار رفتن را به تو داده بودم. مگر آن آتش نشانی نمی خواستت؟ چرا نرفتی؟ می توانستی حداقل چند وقتی را سر ساختمان کار کنی. آن هم نمی شد؟ هر چه بود بهتر از این بود که بروی با آن مردک پرادو دار مایه دار !!!

می خواستم بنویسم . . .

می خواستم روراست بگویی که چرا پس از جداییمان ، پیش هر کسی که رسیدی حرف معتاد بودن من بود حال آنکه تو بهتر از هر کسی می دانستی که من معتاد نبودم. من حتی سمت دود نرفته بودم. می خواستم اعتراض کنم به ندانستن هایت. به زجر هایم وقتی که باید کوچکترین چیزها را به تو می آموختم و اعتراض کنم به لجبازی هایت، غرورهای نابجا و عشوه های بی هدفت و شاید با هدفت! به این که معلوم نبود سنتی هستی یا مدرن؟ که ادعای این را می کردی که می توانی کار کنی و هر جور دلت خواست لباس بپوشی (مدرن ) و یا اینکه جلوی من لباست را درنیاوری و سکس بی سکس؟ (سنتی) می خواستم اعتراض کنم به سیاست های مدرنت که با دست پس می زدی و با پا پیش می کشیدی. به خدا من فکر می کردم این یکی دیگر حیله نیست. می خواستم یادت بیندازم که قصد کرده بودی من را نگاه داری تا عمر آن پسر زیبا به پایان برسد چون تو هم حق داشتی عاشق بشوی. می خواستم اعتراض کنم به اینکه سیاست هایت هیچ فرقی با دروغ نداشتند عزیز

می خواستم اما . . .  

بارها می خواستم بنویسم از اینکه برگشتی و معذرت خواستی و قول دادی که دیگر دروغ نگویی و همیشه با من بمانی چقدر خوشحال شدم. می خواستم بدانی آن روز من فهمیدم وقتی که با من خداحافظی کردی به خانه نرفتی زن.

می خواستم بنویسم از تقلب های روز امتحانت. با همین روسری گرم کننده و عذاب دهنده ات که حداقل انقدر یاد گرفته بودی که هدفن گوشی موبایلت را توی گوشت زیر مقنعه بگذاری و تو بشوی ۱۹ و من آن درس را یکبار دیگر، یک ترم دیگر، باز بخوانم و این نمره ها شده بود عامل پیشرفت تو. هه! درصدهای کنکورت خیره ام کرده بود اما نمی دانستم چرا در دانشگاه تقلب می کردی؟ یادت هست روزی را که خواستی تقلب کنی و من تمام سوالات را بهت رساندم که نگویی نامرد بود؟ جو خوابگاهتان را این روزها بهتر می فهمم. می دانم که هر شب در هم می لولید با دوستانتان و رژ لب و پنکک قسمت می کنید و گله می کنید از پسرهای امروزه و از اینکه فلانی چه جیگریه و خوردنیه و از اینکه فلان پسر رفت و من می خواستم اگر در خوابگاهتان از من حرفی باشد غیبتم نباشد و چه زیبا و به موقع، حجب و حیای بالقوه ات را به فعلیت در می آوردی اما چه زود این دو اسم (نه رسم ) پنهان می شدند در پشت پرده ی زنانگی ات.

می خواستم بنویسم که چرا آزادی را فقط لباس و آرایش و دیه می دانی؟ و باز بنویسم که خواهشم از تو چه بود جز صداقت و راستی ( و گور پدر سکس که نخواستیمش ) ؟ و تو همان ها را هم دریغ کردی که حالا من بشوم روانی و بیمار و تو حتما! مظلوم بزرگ تاریخ. 

می خواستم . . . اما . . .

می خواستم بگویم تو که آن بیرونی ، و لغت هایم دارند با تو حرف می زنند از همین فرصت هایی که داری استفاده کن شاید فردا همین ها را هم از تو بگیرند. فرصت دانشگاه داری پس فقط نرو آن تو. یک چیز هایی هم یاد بگیر تا بعدا غصه ی از دست دادن این ها را نندازی گردن جامعه.

راستی دخترانه را دیدی؟ همین برنامه ی شبکه ی یک را می گویم. تهمینه میلانی میهمانشان بود. طرح پارک هایی که قرار است تنها برای زنها باشد. درست مثل بعضی وبلاگها که فقط برای زنهاست. و مردها را شوت می کنند بیرون که بروید. میلانی دلیل می آورد برای مخالفت با این پارکها که به درد جامعه نمی خورند. مجری برنامه اما هیچ متوجه نبود. میلانی از آثار بلند مدت این جداسازی ها می گفت و مجری برنامه هنوز مشغول حرف خودش بود که شما یک بار بروید و ببینید، حتما نظرتان عوض می شود. باز هم تهمینه ی عزیز می گفت که بله! حرفت را قبول دارم اما بلند مدت همه چیز تفاوت می کند. و آن دخترک گفت : "همین که شما الان روی این صندلی نشسته اید و همین که شما فیلم می سازید پیشرفت است. که در این ۳۰ سال حاصل شده است." و میلانی که بنده ی خدا جوش آورده بود از نفهمی مجری برنامه ، گفت : "پیشرفت را باید در بالا دید نه در پایین. در صدر مملکت چند زن می بینی؟ ". به اینجا که رسیدند مجری برنامه گفت : "بهتره بریم سر موضوع خودمان. یعنی آشپزخانه". عزیزم! می دانی تفاوت مجری و تهمینه میلانی چه بود؟ تفاوت در دید. دید بلند مدت تهمینه و جای روشنی که می خواست برود و دید کوتاه مدت مجری برنامه و ناجایی که قرار نبود برود. میلانی از آثار مخرب جدا سازی گفت. از اینکه همه چیز را جدا کرده ایم و فایده ای نداشته. از اینکه باید فرهنگ سازی کنیم. از اینکه شاید در کوتاه مدت بتوان روسری ها را برداشت اما در بلند مدت همین پارک ها می شود داغی روی دل تهمینه میلانی و زجرش می دهد. می خواستم بگویم که مجری برنامه ، دختر بود. زن بود. ۲۲ یا ۲۳ سالش بود. می خواستم بگویم اما . . .

می خواستم بنویسم از اینکه اگر هدفت را ندانی به قعر چاهی خواهی رفت که اکنون زنان کشورهای آزاد دنیا در آنجا بسر می برند. جایی که باید بنشینی تا یک مرد منی اش را روی صورتت بریزد و تو لذت ببری از اینکه منی آن مرد را می خوری و نمی دانم شاید به آزادی خودت ببالی. از اینکه بشوی آلت دست مردان ، برای اینکه عکست را بگیرند و تو لقب بزگترین فشن دنیا را به خود بگیری و به خودت افتخار کنی. می خواستم بنویسم اما . . .

می خواستم از داستان سازی هایت بنویسم . از داستان سازی های بعد از هر جدایی که اگر یادت باشد من همه ی چیزهای بد روزگار می شدم و تو یک تکه ماه که آن هم پشت پنجره ی زنانگی ماند و پرپر شد. می خواستم بنویسم از دروغ هایت قبل از جدایی. یادت می آید؟ از حسادت هایت و پریود شدن های بی موقعت. از اینکه قانون اینجا همه ی حق زندگی را به تو داد و تمام بار مالی یک زندگی را انداخت گردن من و از مهریه های سنگینت. از این که چرا باید مهریه می دادم وقتی تو به دنبال برابری! همه جا را دور می زنی؟ تمام بار این مسئولیت را به دوش گرفتم تا مهریه ی تو همان تاریخ تولدت باشد که تو خواسته بودی. و اکنون در گوشه ی زندان فقط برای تو می نویسم. حرصم را نخوری بانو! من جایم خوب است. اینجا کلی مرد دیگر هم هستند که جرممان یکیست. یکی به من طعنه می زند که قلبش را مهریه ی تو کرده بود و تو به خاطر نداشتن خانه! از خودت راندیش تا الان با هم در سلول انفرادی مردانه مان سیگار بکشیم و بخندیم بر دیوانگی هامان و بگرییم بر تویی که حالا احتمالا باید دنبال همان مردی باشی که پرادو داشت. می خواستم بنویسم اما...

می خواستم

اما...

اما با خودم می گویم که به هر صورت تو زنی. بگذار همه ی اینها را بگذاریم تقصیر جامعه مرد سالار. احساس می کنم این طوری تو و من هر دو راحت تریم... تو غر را می زنی و من حکمم را می رانم و مانند بچه ای تو را در آغوش می گیرم و آرامت می کنم...

خانم سیمون دوبوار ، جمله ای دارد. بگذار با آن تمام کنم :

« ما زن به دنیا نمی آییم، زن می شویم. »

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 14:31 | لینک ثابت |

 

این نیز بگذرد....مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی...مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش....این نیز بگذرد....مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان....این نیز بگذرد مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد....این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اویی که میدانی باید تنهایش بگذاری ....این نیز بگذرد مثل زندگی


 


می خوام یه قصه بگم از سرشت آدما 

روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !

اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !

یه روزی خدا اومد یه ذره خاکُ گرفت!


به هوای عشق تو گِل آدم و سرشت!

برا خوشحالی تو این زمین و آفرید

 این همه کهکشونو روی دامن تو چید !

 برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد!

 با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد!

برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد!

برای بچگی هات زمین و گهواره کرد!


 

                        

خورشید و برای تو ، توی آسمون گذاشت!

گلای سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت!

بارون و به خاطر سبزی دل  به تو داد!

برا بوییدن تو خودشو رسوند به باد !



 


از سیاهی چشات قطره ای جوهر گرفت !

 بعد از اون شد که دیگه ، شب زیبا سر گرفت!

از صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !

دونه های اشکتو روی دریاها پاشید!

امید رو  به یاد تو به زمین ارزونی کرد !

از غم چشمای تو تو پاییزو زندونی کرد!

               روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد !

با گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا کرد!

 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 14:16 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 14:13 | لینک ثابت |

? اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر شهوت نفس لذت نخوانی





? از سینه تنگم دل دیوانه گریزد
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد



? عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل



? روزاحباب تو نورانی الی یوم الحساب
روزاعدای تو ظلمانی الی یوم القیام



? دیوانه کرد آرزوی وصل او مرا
از سر برون نمی‌رود این آرزو مر



? گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید



? آنکةعاشقانةخندیدخندهای منودزدید
پشت پلک مهربونی خواب یک توطئةمیدید



? تورامیبینم ومیلم زیادت میشود هردم
تورامیبینم ودردم زیادت میشود دردم



? هرکسی هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخیالم که همه کاروکسم شد



? نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم در آن جای تو باشد



? گر بی خبر آمدیم به کوی تو، دور نیست
فرصت نیافتیم که خود را خبر کنیم



? گرچه میدانم نمی‌آید،ولی هردم از شوق
سوی درمی‌آیم و هرسو،نگاهی میکنم



? از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
این اتش عشق است نسوزد همه کس را



? آورم پیش تو از شوق پیام دگران
گویمت تا سخن خویش به نام دگران



? من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم



? گاه گاهی به من ازمهر پیامی بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار



? غمی خواهم که غمخوارم تو باشی
دلی خواهم که دل آزارم تو باشی



? گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند
حاشا که مشتری سر مویی زیان کند



? گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نیست بگو راست بگو



? صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط
تکیه بر عهد و وفای تو غلط بود غلط



? گرچه هرلحظه زبیداد تو خونین جگرم
هم بجان توکه ازجان بتو مشتاق ترم



? غیر از غم عشق تو ندارم , غم دیگر
شادم که جز این نیست مرا همدم دیگر



? دل که آشفته روی تو نباشد دل نیست
آنکه دیوانه خال تو نشد عاقل نیست



? زدرد عشق توبا کس حکایتی که نکردم
چرا جفای تو کم شد؟شکایتی که نکردم



? تو کیستی،که اینگونه،بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم



? بشنو از نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 14:12 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 14:6 | لینک ثابت |

 

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري

عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري

نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري

 

تو نسيم خوش نفسي

من كوير خار و خسم

گر به فريادم نرسي

همچو مرغي در قفسم

تو با مني اما من از خودم دورم

چو قطره از دريا من از تو مهجورم

 

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري

عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري

نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري

 

با يادت اي بهشت من آتش دوزخ كجاست!

عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست

چگونه فريادت نزنم

چرا دم از يادت نزنم

در اوج تنهايي

اگر زمين ويرانه شود

جهان همه بيگانه شود

تويي كه با مايي

 

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري

عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري

نور يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري

  این واسه تو وبه خاطر تو

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 14:1 | لینک ثابت |

ياس بوي مهرباني مي دهد ... عطر دوران جواني مي دهد * ياس ها يادآور پروانه اند ... ياس ها پيغمبران خانه اند * ياس ما را رو به پاكي مي برد ... رو به عشقي اشتراكي مي برد * ياس در هر جا نويد آشتي ست ... ياس دامان سپيد آشتي ست * در شبان ما كه شد خورشيد؟ ياس ... بر لبان ما كه مي خنديد؟ ياس * ياس يك شب را گل ايوان ماست ... ياس تنها يك سحر مهمان ماست * بعد روي صبح، پرپر مي شود ... راهي شبهاي ديگر مي شود * ياس مثل عطر پاك نيّـت است ... ياس استنشاق معصوميّـت است * ياس را آيينه ها رو كرده اند ... ياس را پيغمبران بو كرده اند * ياس بوي حوض كوثر مي دهد ... عطر اخلاق پيمبر مي دهد * حضرت زهرا دلش از ياس بود ... دانه هاي اشكش از الماس بود * داغ عطر ياس زهرا زير ماه ... مي چكانيد اشك حيدر را به چاه * عشق محزون علي ياس است و بس ... چشم او يك چشمه الماس است و بس * اشك مي ريزد علي مانند رود ... بر تن زهرا: گل ياس كبود * گريه آري گريه چون ابر چمن ... بر كبود ياس و سرخ نسترن *

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 13:42 | لینک ثابت |

 پُشتِ یک شیشه ی دودی،دُو تا چشمِ نابُ پاکِ

که به حُرمت بزرگیش،سَر آسمون به خاک

دُو تا چشمی که یه روزی،چش تو چشمِ آسمون داشت

دستِ غیرت اُونُ برداشت،جاش دو تا شاخه نسترن کاشت

دُو تا چشمِ خسته اما،خستگیش نَه از ندیدن

که تو اِنزوا نشستن،قصه ی دَغَل شنیدن

دُو تا چشم بسته اما،نه به دستِ جبرُ تقدیر

که به اختیار عشقش،دلُ کرده بندِ زنجیر

دُو تا چشمِ ساکت اما،نه از اینکه گفتنی نیست

روبروی ِ هَر یه حرفش،کشیدن تابلویی از ایست

دُو تا چشم دل سپرده،نَه به دنیا نَه به رنگش

که به عشقِ بیکرانُ،به دلُ نوای ِ چنگِش

پُشت اُون شیشه ی دودی،حالا بارونِ سِتارَس

واسه معنا شُدنِ عشق،فُرصتِ شعرِ دوبارَس

پشتِ اُون شیشه ی دودی،دُو تا چشم بی فروغِه

اما جشن ِ عشقِ چشما،با فرشته ها شلوغِه

پشتِ اُون شیشه ی دودی،دُو تا چشم آشنا هست

که دلم دخیلِ عشقُ،به ضریحِ اُون چشا بست

پشتِ اُون شیشه ی دودی،دُوتا چش نَه،دُو تا دل هست

عطرِ سبزِ صحنِ دِلها،کرده آسمونُ سَرمست

پشتِ اُون شیشه ی دودی،حالا مائیمُ ستاره

اُون ستاره یادگاره، تا یِه تابش دوباره...

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 13:35 | لینک ثابت |

ناله ی عشق

    از سواری 

        که در راه عشقش را ندیده

من که عشقم را دیده بودم

   در پی او می دویدم

در نگاهش زخم شمشیر

   وای نه شمشیر ظلم بر من

               من یه عاشق

    من یه مجنون

           پس چرا عشقم من رو نمی بینه 

اگه عشقم براش کوچیکه

       کسی دیگری دوستش نداره

عشقم عمیق

    عزمم بلند

           راهمم دیگه دور نیست

چه غروری

                 منو می خوای

    اونو بشکن

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 13:25 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://eshghezodgozar.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design